به زندگی حقه بزنید!

روانشناسی

خدایا من چیکار کنم...؟

سلام به دوستای عزیزم...

میدونم موضوع وبلاگم روانشناسیه ولی به دلیل دردسترس نبودن کسی که بتونم بهش اینارو بگم وازش کمک بخوام ،

مجبورم اینا رو اینجا بنویسم تا لااقل خالی بشم...

بگذریم...

نمیدونم چرا این مشکلات منو ول نمیکنن ؟؟؟؟؟

یا شایدم من مشکلاتو ول نمیکنم ؟؟؟!!!

 

تازگیا حس بدی بهم دست میده ...

یه حسی مثل بی علاقه گی به کسی که قبلا عاشقش بودی...!

یادمه دو سال پیش وقتی که بهش گل میدادم ،

همیشه سرزنشم میکرد که چرا گل های بی زبون رو از شاخه جدا میکنی؟

من هیچوقت قصد آزار رسوندن به گل هارو نداشتم...

هدفم فقط این بود که بفهمه چه قدر دوسش دارم...

وقتی آخرای خرداد پارسال باهاش خداحافظی کردم و تا 4ماه نمیدیدمش...

چه شب هایی که با گریه خوابم می برد و خواب میدیدم که پیششم ولی صبح از ناراحتی اینکه چرا خوابم واقعی نبود بیدار میشدم...

چقدر دوسش داشتم ولی اون هنوزم منو یه بچه میدونست...

چقدربراش پیام های عاشقونه میفرستادم ولی اون عین خیالش هم

نبود که یه نفر ایجا منتظر یه ابراز علاقه ی ساده س...

چه وقتایی که با مریم میرفتم پیش خ.ر و رفتار گرم اونو

با مریم میدیدم و لبخند میزدم... ،

ولی توی دلم چیز دیگه ای میگذشت...

 

چه وقتایی که از ناراحتی از دستش میرفتم خونه گریه میکردم

ولی بهش نمیگفتم که ناراحتم کرده... ، چون میترسیدم ...

میترسیدم ناراحت بشه ...

 و من طاقت دیدن ناراحتی شو نداشتم...

پس سکوت میکردم...

 

 

گوشه ی کتابام پر شده بود از اسمش ...

 

 

همچنان رفتار خ.ر رو با مریم میدیدم و سکوت میکردم...

وخوشحال بودم که دوستم خوشحاله و ناراحتی های منو نداره...

 

 

وقتایی که یه چیز کوچولو از روی شوخی میگفتم و اون ناراحت میشد...

و تا چند روز تلاش میکردم که از ناراحتی درش بیارم...

چون طاقت دیدن ناراحتی شو نداشتم...

 

 

ولی اون نمیدونست که در همه حال داره اذیتم میکنه ولی ...

ولی من به خاطر اینکه از ته قلبم دوسش داشتم...

سکوت میکردم و سکوت میکردم...

 

 

سوالی که صبح ها مادرم ازم می پرسید : چرا چشم هات پف کرده ؟

و من جواب میدادم : به خاطر اینه که دیشب دیر خوابیدم...

و اون نمیدونست که تموم شب رو گریه میکردم ...

 

وقتی هم که به خاله جونم از این حسم میگم ...

اون به یکی دیگه حق میده و از دل من تنها خبر نداره...

تازه پیش خودش فکر میکنه یعنی در آینده با من هم اینکارو میکنه؟

 

چه قدر اون روزا دوسش داشتم...

ولی الآن...

چشم باز میکنم و میبینم که دیگه دوسش ندارم...

وقتی با آجی جونم  صحبت میکنم و ازش کمک میخوام که

با این حسم چیکار کنم ،

" میگه تقصیر تو نیست...

آخه مگه قلب آدم چه قدر میتونه تحمل کنه ؟"

 ولی وقتی از خاله جونم کمک میخوام میگه خیلی دوست داره...

آخه من به حرف کی گوش بدم؟؟؟

 

حالا بر فرض محال که دوستم داشته باشه...

چند بار تا حالا رو در رو بهم گفته ؟

 اگرم که دوستم داشته باشه ،

حالا دیگه؟

حالا که از دست کاراش خسته شدم؟

حالا که خودش ، خودشو از قلبم بیرون برده با کارهاش؟

نوشدارو بعداز مرگ سهراب؟؟؟؟

 

آخه من چیکار کنم ؟

کاری به جز گریه هم دارم؟

 

ای کاش لااقل خاله جون درکم میکرد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 20:56  توسط فریبا  |